تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...

و خداوند عشق را آفرید...

خاطرات پسر قشنگم آرین

footprint-memory

سلام

بعد از کلی تاخیر  این وبلاگ به دلایلی به آدرس زیر منتقل شد.

www.footprint-memory.blogfa.com 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط مامان   | 

حسرت دستای مادر بزرگ

در تلخ ترین جرعه از رودخانه اى که با ما گذشت
در تاریکترین نقطه از مرز انسان ماندن
من ایستاده ام
کوچه اى ترک خورده ، قلبی در هم شکسته و
این احساس غریب زجر آور
چگونه مرگت را باور توان کرد
اى زیباترین سروده ام
در لابه لاى علف هاى باران خورده
ترس سرخ لبانم بى پروا و پر سکوت
غم پنهان در سکوت چشمانت روحم را در هم شکست
چه پریشان تو را مى خوانم
کاش می توانستم چشمان پاییزى ات را ببینم و تحمل کنم

سلام ...یه سلام پر از غم از یه جسم خسته و روحی پریشان

دیگه هیچ چیزی تو دنیا تسکین قلب شکسته و روح غمگینم  نیست

من دیر رسیدم و نازنیم رو برای آخرین بار ندیدم
من دیر رسیدم و نازنیم رو نتونستم بغل بگیرم و دستان عزیز و مهربونشو ببوسم
من دیر رسیدم و نتونستم به چشمای منتظر نازنیم برسم
من دیر رسیدم و در حسرت آخرین دیدار سوختم

من رفتم ...رفتم که سرمو بذارم روی سینه اش ...رفتم که باهاش درد و دل کنم ....رفتم که بهش بگم نرو تو چراغ این خونه ای ..رفتم که کنارش چند روزی بمونم ....

نمی دونم شدت غم و اندهم رو بنوسم نمی تونم بگم چقدر غمگینم ...نمی تونم بگم چقدر بدون او بودن برام خسته ....من توی این چند روز داغون شدم ...

نمی دونید به شوقی برای دیدنش رفتم ولی افسوس....
اما من دیر رسیدم فقط چند دقیقه ...وقتی تو جلوی خونه مامانم بودم آروم چشماشو برای همیشه بست
هر چی فریاد کشیدم هر چی داد زدم و که من اومدم بلند شو بلند نشد من بغلش کردم بوسیدم ولی اون نتونست منو ببوسه بغلم کنه نوازشم ...تنش هنوز داغ بود اما وقتی سرمو روی قلب مهربونش گذاشتم صدای نشنیدم ....هیچ صدای ...


اون  شب تا صبح زار زدیم و عده زیادی بالای سرش قرآن خوندن و صبح اونو به خاک سرد سپردیم و چقدر غم انگیز ...و چه با عزت رفت ..دیگه کمرش خمیده نبود دیگه جایش درد نمی کرد ...آروم و بی صدا خوابید مثل یه فرشته.
نمی دونم دیگه کجا در دل کنم نمی دونم سرمو رو سینه کی بذارم نمی دونم دیگه کی موهامو میبافه نمی دونم دیگه کی برام درد دل میکنه...

برام دعا کنید ....

خواهش میکنم برای مادر بزرگ نازنیم فاتحه بخونید ...

ببخشید ناراحتتون کردم ...من خیلی خسته و داغونم.

او رفت و من تنها برجا ماندم با یک دنیا آه و حسرت رفتن او. او رفت و من ماندم و در این ماندن، باید که خاطره «بودن و رفتن» او را تا پایان عمر با خود داشته باشم.
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط مامان   | 

1 سال و یک ماهگی

۱۳ ماهگیت مبارک

 

Create Avatar. Clouds 1

این روزا داری ۴ دندونه میشی این دندون چهارمت کمتر اذیتت کرد

میتونی ۱۰ - ۲۰ ثانیه بدون کمک بیایستی و کلی هم ازاین اتفاق ذوق میکنی

دوست داشتنی تر و شیرینتر شدی

تا برس میبینی بر میداری و سرتو شونه میکنی

با هر چیزی صدا تولید میکنی و ازش لذت میبری مثلا قاشق زدن به بشقاب

هر چیزی رو سر جای خودش قرار میدیروزی ۱۰ بار اسباب بازیهاتو از تو سبد در میاری و جمع میکنی 

از مچ کردن چیزای مچ شدنی لذت میبری مثل میله حلقه هات یا گذاشتن در قابلمه بستن ظرفهای در دار و خیلی چیزای دیگه

طرز کار با کنترل رو یاد گرفتی و وقتی می بینی کسی بهت توجه نمی کنه این کانال و اون کانال میکنی

تلفن بر میداری و میزاری رو گوشت و تند و تند مثلا حرف میزنی و به تلفن بدون بوق نگاه هم نمی کنی چه برسه به بازی

 وقتی کسی تو جمع بهت توجه نکنه بشدت سرفه میکنی

با انگشت اشاره ات به چیزی مختلف اشاره میکنی

از ورق زدن لذت میبری

در فریز رو باز میکنی و اگه بهت امان بدم همه محتویاتشو پخش زمین میکنی

دوست داری توی کابینتا سرک بکشی و به ظرف پیاز و سیب زمینی هم رحم نمی کنی

خیلی بچه خوب و ساکتی هستی و دنبال بهونه و گریه نیستی

مامان و بابا و کل خانواده عاشقتن

این چار دست پا رفتنت منو کشته آِخه دست چپتو مشت میکنی و چهار دست و پا میری دستت پینه زده

از یک ۱ ماه پیش یعنی دقیقا چند روز بعد از یکسالگیت تو اتاق خودت تو تختت مستقل میخوابی و اذیت هم نمی کنی فقط دو بار بیدار میشی شیر میخوری و باز لالا

این دفعه تاخیرم برای نوشتن برای این بود که سفر بودیم عروسی پسر عمه مامان بود (علیرضا )و ما باید میرفتیم شمال برای عوض کردن آب و هوا هم عالی بود چون هوا بی نهایت خوب بود و هم عروسی خیلی خوش گذشت و تو هم که مثل همیشه پسر خوب و صبور و آرومی بودی کلی تو ساحل برای خودت کیف کردی و ماسه بازی کردی...توی طول مسیر هم آروم و صبور توی کارسیتت نشته بودی یا خوابیدی یا بازی کردی ...قربونت برم پسر صبور و مهربون من

Create Avatar. Clouds 1

Create Avatar. Sharp Side 1

ساحل عباس آباد ...۳/۶/۸۸ ..روز جمعه ..ساعت ۱

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط مامان   | 

تولدت تو و اولین مرواریدت

img98.com Image Upload Center

 

یک سالگی

چه زود .... باورت میشه پسر یکسال گذشت

انگار همین دیروز بود که متولد شدی

انگار همین دیروز بود که پاهای کوچیک و آسمونیتو روی چشمای مامان گذاشتی

انگار همین دیروز بود که تو رو روی قلبم گذاشتند و من با تمام وجود لذت مادر شدن رو حس کردم

انگارهمین دیروز بود که سر نازنین و تن لطیفتو لمس کردم و ازخدا بابت چشوندن این عشق الهی تشکر کردم.

چه لذتی شیرینتر از مادر شدن

چه لحظه ای شیرینتر از لحظه ای که برای اولین بار مامان صدام کردی منو غرق شادی کردی یادته ۱۳ بدر بود  

چه لذتی شیرینتر از با تو بودن 

چه لذتی شیرینتر از اینکه از شیره وجودم تغذیه شدی

چه لذتی شیرینتر از اینکه جلوی چشمهام بزرگ و بزرگتر شدی و هر لحظه توانایی هات بیشتر شد...

تونستی لبخند بزنی ...بشینی ....بفهمی ....بخندی ....لبخند بزنی ....اخم کنی ..منظورتو بفهمونی.. با دستای کوچولو و نازنینت با اسباب بازیهات بازی کنی.....

 خدایا تو رو سپاس که پسر سالم و صبوری بهم دادی

خدایا تو رو سپاس که بهم لیاقت و شهامت و قدرت مادر شدن رو دادی

خدایا تو رو سپاس که بهم تحمل و صبوری داد تا بتونم شب بیدارها و گریه ها و بهونه ها رو تحمل کنم

آرین . پسر یکساله من با تمام وجودم دوستت دارم و این عشق بی شک پاک ترین و آسمانی ترین عشقی که تجربه  کردم.

آرین تو بی شک عزیزترین و دوست داشتنی ترین موجود روی زمینی برای من.

آرین .عزیزم . ممنون که اومدی ...ممنونم که با وجودت نازنینت زنده ام کردی ..ممنون که با وجودت نشاط و امید و زندگی رو به یکباره به زندگیم آوردی.

آرین جونم من تمام چیزای قشنگ این دنیای خاکستری رو با وجود مهربون تو تجربه کردم .

آرین نازنینم دراومدن اولین مرواریدت با تولدت یکی شد نمی دونی چه ذوقی کردم وقتی دندونتو دیدم بی خود نبود بی تابی های شبانه ات ۳ تا دیگه از دندوناتم تو نوبتن واسه بیرون اومدن.

آرین عزیزم فراموش کردم که بگم رفتیم مشهد پابوس امام رضا که مامان عاشقشه و تازه برگشتیم از سفر.... میخواستم واسه اینکه اینقدر خوش سفری و مهربون ازت تشکر کنم. 

قشنگترتن اتفاق زندگی من تولدت هزاران هزار بار با عشق مادرانه ام مبارک تمام اتفاقای خوب دنیا مال تو عزیزترینم.

اینم چند تا ازعکسای تولد...

  

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

و اینم کادوی تولدت که مامانی بهت داد و خیلی دوسش داری و کلی ذوق میکنی

img98.com Image Upload Center

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط مامان   | 

11ماهگی

گلم یازده ماهگیت مبارک

نمی دونم چی باید بنویسم مخم هنگ هنگه!؟

خوشحالم که روز به روز جلوی چشمای من رشد میکنی و بزرگ میشی

هر روز کار جدید و هر روز دلبستگی بیشتر

دوست دارم ...........................................خیلی

بوسم میکنی اونقدر زیاد که گاهی وقتا اشک تو چشمام جمع میشه

مثل پیشی ها خودتو لوس میکنی و سرتو رو سر و صورتم میمالی

هر جا میرم چاردست و پا دنبالم میای

وقتی دارم ظرف میشورم میای جلوی پام دامنو میکشی و پاهام میگیری و وایمیستی و سرت رو میچسبونی رو پاهام

خیلی از ایستادن لذت میبری ......دوست داری همش از یه جا بگیری و وایسی

دایره کلماتت : نه ....ماما....عمه ....م یعنی مهدی .....هام ...آمییییییییی

همچنان بی دندونی ولی مهم نیست هر چی دیرتر در بیاد بهتره

بشدت شیطون شدی

عاشق تلفنی..اونم از نوع سیم دار... تا حالا یه تلفن خراب کردی

تا با تلفن حرف میزنم میای از سر و کولم بالا میری ...بوسم میکنی ....بغلم میکنی ....صورتت رو میچسبونی به صورتم ...و در آخر نق و گریه

تازگیا خیلی بابایی شدیبابات از سر کار که میاد از سر و کولش بالا میری و هر جا میره میری دنبالش

خیلی با مزه با مامان توپ بازی میکنی

عاشق لباسشویی هستی ....و اصلا هم از صدای لوازم برقی نمیترسی

تو حموم از قسمت سر شستنت متنفری و بشدت گریه میکنی

خوب شیر نمی خوری متاسفانه!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساعت خوابت بدک نیست یعنی ۱۱ شب تا ۱۰ صبح متوسط ....روز هم ۱ تا ۳ ساعت بطور متوسط

باطری هر چیزی رو مثلا مثل کنترل یا اسباب بازیهاتو در میاری میکنی تو دهننننننت

تو ماشینم که آروم و قرار نداری همش میخوای دستمو از دورت باز میکنی و به داشبورد دست درازی کنی

همچنان عاشق چلو ماهیچه میکس شده هستی

گاهی وقتا خوب غذا میخوری و گاهی وقتا افتضاح

دیگه زورت نمیکنم که غذا بخوری چون نتیجه ای ازش نگرفتم . امروز رفتم بهداشت نه قدت اضافه شده بود و نه وزنت ....میخوام دیگه بی خیالی طی کنمولی غمگینم!!!!!!!!!!؟

نمی تونم احساسمو بیان کنم................... من غمگینماز روند رشدت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت   توسط مامان   | 

دفاعیه

سلام

اومدم در جواب حرفات دفاعیه بدم

چی شده . شهر رو بهم ریختی

اصلا مگه تو برای من وقتی میزاری که بیام وبلاگت و آپ کنم که شاکی شدی

از صبح تا شب چسبیدی بهم کافی فاصله م ازت از ۱ متر بیشتر بشه

آنچنان زار میزنی که هر کی ندونه فکر میکنه دارم شکنجت میدم

اونوقته که همسایه ها میان جلوی در و زنگ میزنن به سازمان حقوق بشر "یونیسف"....

من از دست تو نمی تونم به خودم و زندگی بمب زده ام برسم چه برسه....

از صبح تا شب با هم..... از شب تاصبح با هم ....

لابد میگی شبا که خوابم بیا وبلاگمو آپ کن

شرمنده شبا اینقدر خسته ام که مثل جنازه میوفتم

تو بگو وقتی برای من میمونه

گاهی وقتا همش دلت میخواد بغل باشی اونوقته که من مجبورم یه دستی ظرف بشورم یه دستی غذا بپزم و......

 از ناحیه دست چپ جانباز شدم از دست تو ...

حالا طلب کار هم هستی ؟؟؟!!! 

تو فکر کردی ما حسودیم شد که تو چار دست پا راه رفتی( نه) مامانی ما کلی ذوق کردیم

ذوق کردیم تو اینهمه کارای جدید یاد گرفتی و یکم تعجب برای اینکه به قول خودت یباره نبوغت رو شکوفا کردی

ذوق کردیم وقتی بهت گفتیم توپت کو . توپتو آوردی و باهم بازی کردیم

کلی ذوق کردیم وقتی دیدیم داری تلاشت رو میکنی که پاشی وایسی

کلی با ذوق کردنت که وایساده بودی و بازی میکردی با اسباب بازییایی که رو میز برات چیده بودم ذوق کردم

قربون ذوق کردنت برم که وقتی وایمستی  برای خودت دست میزنی

اگه لیوان دوغ رو ازت میگرفتم برای این بود که سردیت نکنه

اگه لیوان نوشابه رو ازت میگرفتم برای این بود که واست ضرر داشته

اگه میگم دست به سیم و فیش ودستمال کاغذی و موبایل نزن برای اینکه خطرناکن میترسم بکنی تو دهنت و مریض بشی

اگه شبا که با یه رکابی و شلوارک روبروی باد مستقیم کولر میخوابی و همش روت رو  پس میکنی و منم هی روت رو میکشم  برای اینکه خدای نکرده سرما نخوری

حالا به ما میگی حسود !؟

حالا آقا پسر منم از شما شاکیم اصلا روز مادر اومد و رفت روز پدر اومد و رفت ...اومدی بگی روزتون مبارک مرسی که اینقدر برام زحمت کشیدید آخه مثلا این اولین سالی بود که تو صاحب پدر و مادر شده بودی و ما صاحب یه گل پسر . ازت توقع داشتیم ولی افسوس ...فقط به یه کادوی کوچولو به بابات بسنده کردی

حالا کی باید طلبکار باشه ؟ هان؟!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت   توسط مامان   |