خاطره زایمان
ببخشید ممکن خاطره زایمانم طولانی بشه ولی چون خیلی ها خواهش کرده بودند دقیق توضیح بدم همه رو دقیق شرح میدم امیدوارم خارج از حوصله جمع نباشه و حوصلتون رو سر نبره...
سلام امروز میخوام قشنگترین خاطره زندگیمو براتون بنویسم خاطره زایمانم یادی که تا عمر دارم از
خاطرم محو نمیشه تولد یه فرشته آسمونی و قشنگ که با لهای کوچیکشو باز کرد و به دنیا اومد اونقدر احساسم پاک و آسمونیه که نمی تونم شرحش بدم توی اون لحظه های قشنگ و سخت درد از خداوند خواستم تا به همه اوناهای که آرزوی مادر شدن رو دارند این طمع دوست داشتنی رو بچشونه و یه کوچولویی سالم و صالح بهشون اعطا کنه تا این احساس قشنگ و وصف ناشدنی رو تجربه کنند .
از پنجشنبه 31 مرداد ناراحت بودم احساس درد میکردم ولی دردام خیلی پراکنده بود و قابل تحمل... روز جمعه رفتیم خونه مامانینا و چون قرار بود شنبه برم دکتر و مطب به خونه مامانینا نزدیک بود شب هم همون جا موندیم شنبه ساعت 6 صبح از شدت درد از خواب بیدار شدم مهدی رو از خواب بیدار کردم اونم گفت شاید بازم دردت زود گذر باشه و بهتر بشی ولی هر لحظه انگار دردام شدیدتر میشد از شدت درد داشتم زار میزدم به مامانم گفتم درد دارم مامانم گفت فکر کنم وقتشه خیلی رنگ و روت هم پریده خلاصه که صبحانه خوردم و به پشنهاد مامان برای تسهیل و تصریح در زایمان دو لیوان هم گل گاو زبون خوردم و رفتیم حمام و یه دوش گرفتمو خودمو مرتب کردم و رفتیم بیمارستان بعد به قسمت درمانگاه رفتم تا دکتر معاینم کنه دردام تقریبا نیم ساعت یکبار بود ولی نامنظم یعنی یه وقت 45 دقیقه طول میکشید یکبار 20 دقیقه خلاصه رفتم تو مطب و دکتر گفت وقت زایمانته باید بری یه سری آزمایش بدی و بعد هم بری بخش زایمان منو روی ویلچر نشوندن و بعد از امضای رضایت نامه منو بردند وازم آزمایش خون و ادرار گرفتند ومهدی هم دنبال کارای پذیرشم بود مثل ابر بهار گریه میکردم با خودم نبود دوست نداشتم پسرم ازم جدا شه و خودم فکر میکردم نکنه زود باشه از طرفی هم ترس همه و جودم رو گرفته بود مدام به مهدی میگفتم برگردیم خونه دلم خیلی گرفته بود نمی دونم چرا؟؟
بعد منو بردند بخش زایمان مهدی و مامانیا رو گفتند برن توی لابی بیمارستان و اجازه ندادن پیش من باشن حتی فرصت یه خداحافظی رو هم پیدا نکردم بعد یه دست لباس و کلاه ود مپایی بهم دادند بعداز اینکه لباسام رو عوض کردم ساعت شد حدود ساعات11:30 بعد نوار قلب بچه و نوار درد گرفتند بعد یه پرستار خیلی مهربون اومد با اون که تمیز بودم منو تمیز و تنقیه کرد که باید بگم با وجودی که شنیده بودم تنقیه خیلی درد داره وخیلی میترسیدم اصلا درد نداشت فقط جفت اینکارا خجالت آور بود....
بعد منو بردند اتاق درد اول یه ماما اومد و منو معاینه کرد چشمم خیلی ترسیده بود گفتم من پایین معاینه شدم گفت باید اینجا هم معاینه بشی با التماس ازش خواستم آروم معاینه کنه و انصافا هم آروم معاینه کرد و گفت پیشرفت زایمانت خوبه بعد دستگاه نوار قلب و نوار درد رو روی شکمم وصل کرد وفشارمو گرفت انزیکت به دستم زد دو تا سرم وصل کرد و چند تا آمپول که بعد فهمیدم آمپول فشار بوده توی سرمم خالی کردو بعد شروع کرد به یادداشت اطلاعات ویه دستبند آبی رنگ به دستم بست که یه شماره روش بود و گفت این شماره باید با شماره دستبند بچت و پروندت یکی باشه بعد یه کپسول آورد گذاشت کنار تختم و گفت که موقع درد این گاز رو استشمام کن تا درد کمتر بشه ... منم همش سراغ مهدی رو میگرفتم و میگفتم که تو رو خدا صداش کنید بیاد پیشم تقریبا ساعت 2 بود که متخصص بیهوشی اومد و خواست درمورد روش اپیدورال توضیح بهم بده دردام قابل تحمل بود و تقریبا 1ربع یکبار به دکتر گفتم آمپولی که تو ستون فقرات میزنید درد داره گفت آره خلاصه آمپول درد داره دیگه منم که ترسو و از اپیدورال و درش هم واسه خودم یه غول ساخته بودم به دکتر گفتم نمی خوام اپیدورال بشم ترجیح میدم با درد زایمان کنم و دکتر بیهوشی هم گفت هر جور میل شماست و رفت بعد اون مهدی اومد پیشم وجودش باعث آرامشم شد با اون لباسای سبزی که پوشیده بود شکل دکترا شده بود دردام خیلی شدید شده بود مهدی و ماماها دستامو گرفته بودند و من از شدت درد دستای اونا رو فشار میدادم و فقط اسم اماما رو صدا میکردم و داد میزدم
ساعت 3 بود دردام یکربع یکبار شده بود بعد 10 دقیقه یکبار بار شدت شدیدتر دیگه نمی تونستم درد رو تحمل کنم به مهدی گفتم از اپیدورال میترسم مهدی گفت این مسخره بازیها چیه از درد مثل مار داری میپچی به خودت باید درد اپیدورال رو تحمل کنی بعد از دکتر بیهوشی خواست تا کارش رو انجام بده از ترس داشتم زهره ترک میشدم دردام هم هر لحظه بیشتر میشد و فاصله هاش کمتر خلاصه دکی برام توضیح داد که میخواد چیکار بکنه لبه تخت نشتم و یه کم کمرم رو خم کردم دکتر گفت اول بتادین میزم و احساس سردی میکنی نترس و بعد یه آمپول گنده رو نشونم داد و گفت الان این رو تزریق مینم تو ستون فقراتت تا بیحس بشه دیگه داشتم انفاکتوس میکردم فکر میکردم خیلی درد داشته باشه ولی من اصلا دردی احساس نکردم بقیه مراحل رو هم که اصلا نفهیمدیم و اصلا اپیدورال هیچ دردی نداشت بعد یه شلنگ خیلی باریک به باریکی سوزن از ستون فقراتم رد کرد و ادامه اون رو هم روی شونم قرار داد و با چسب چسبوند گفت هر وقت احساس کردی درد داری بگو تا توسط این شلنگ بهت دارو تزریق کنم تو این فاصله هم مدام میومدن و میرفتن ماماها و معاینم میکردند بعد اپیدورال . یه ماما اومد و کیسه آبم رو زد که اونم خیلی درد داشت تایم دردا بهم نزدیک نزدیکتر میشد منم از استنشاق گاز احساس خواب آلودگی- بیرون روی و تهوع داشتم مهدی چند بار منو برد دستشویی میگفت اصلا توی حال خودت نبودی پرت و پلا میگفتی مثل گیج و منگا شده بودم ماما گفت اگر میتونی یه کم راه برو آماده زایمانی و سر بچه کاملا پایینه دردا 2 دقیقه یکبار شده بود مثل یه مرده بودم که مهدی زیر بغلم رو گرفته بود و تو راهرو راهم میبرد و منم با چشمای خواب آلوده وبدن کرخت دنباش کشیده میشدم دو سه بارمهدی منو برد دستشویی و بالا آوردم بعد ماما لباسام رو عوض کرد و بهم توضیح داد که توی اتاق زایمان سرمو بزارم روی سینم پاهامو خم کنم و با دستام زیر رونام رو بگیرم و زور بزنم بعد هم منو برد اتاق زایمان ساعت حدود 10 دقیقه به 5 بعدازظهر بود دکترم به مهدی گفت اگه میخواد فیلم بگیره دوربین رو بیاره مهدی هم با دوربین عکاسی و فیلم برداری اومد پیشم تو اتاق زایمان درد خاصی نداشتم چند تا زور بیشتر نزدم و ماما هم شکمم رو فشار داد یهو یه درد شدید زیر شکمم حس کردم و قشنگ بیرون اومدن آرین رو حس کردم آرین فرشته خوشگل و قشنگ و دوست داشتنی من ساعت 5:10 دقیقه بالهای کوچیکشو باز کرد و روی سینه مامانش نشت و بعد دیگه نه دردی نه چیزی.... حس میکردم تازه از مادرم متولد شدم حس قشنگی داشتم تو اون لحظه های سخت همه رو دعا کردم آرین پسر قشنگ من بدنیا اومده بود ولی گریه نکرد فقط داد میزدم که بچم سالمه چرا گریه نمی کنه میدیدم متخصص بیهوشی میزد کف پای پسرم تا صداش دراومد از وقتی از وجود خارج شده بود عاشقش شده بودم ناف پسرم رو بریدند و روی سینم گذاشتند از خوشحالی زار میزدم نمی تونید تصور کنید چه حس قشنگی بود پسرم آروم روی سینم خوابیده بود بغلش کردم بوسیدمش بوییدمش دیوونه وار دوسش داشتم نمی تونستم مانع جاری شدن اشکام بشم مثل یه فرشته پاک و معصوم بود بوی بهشت میداد لحظه های آسمونی بود که نمی تونم توصیفش کنم انگار همه دنیا رو بهم داده بودند اونقدر تمیز بود وقتی بدنیا اومد که خدا میدونه تو اون لحظات حضور خدا رو بیش از همیشه کنارم حس کردم خدا رو شکر کردم وقتی آرین رو میخواستن از روی سینم بردارن تا تحویل بخش نوزادن بدن انگار تمام جون منو داشتند ازم جدا میکردند بعد چند تا عکس یادگاری هم با دکتر و پسرمون و ماماها هم انداختیم از دکتر و ماماها تشکر کردم اونا هم از اینکه باهاشون همکاری کرده بودم از من تشکر کردند من و مهدی خیلی خوشحال بودیم عکس 3 نفره اتاق زایمان همیشه منو به یاد قشنگترین خاطره زندگیم میندازه بعد دو ساعتی منو توی راهرو نگه داشتند تا تحت نظر باشم من یه خواب راحت کردم بعد هم منو بردند بخش و آرین رو آوردند کنارم تا شیرش بدم وقتی برای اولین بار تغذیش کردم انگار تموم دنیا رو بهم دادند ماشالله پسر آروم و خوبی بود همه اومدند دیدنم مهدی هم یه سبد گل بزرگ و خوشگل برام خریده بود.....از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم همه خوشحال و سرخوش بودند و من از همه حالم بهتر بود انگار نه انگار که زایمان کرده بودم فقط تنها مشکلم خارش بود که دلم میخواست پوستمو بکنم که گفتند تاثیر داروهای بی حسی با چند تا آمپول بهتر شد و تا زمان ترخیصم کاملا از بین رفت
وروز یکشنبه دکتر خودم اومد بالا سرم و گفت همچی خوبه و ترخیصم کرد دکتر آرین هم اومد اونو چک کرد گفت همچی خوبه و اونو هم مرخص کرد و ساعت 2 از بیمارستان ترخیص شدیم.....
آرین گل قشنگ زندگی ما روز شنبه 2/6/87 ساعت 5:10 دقیقه بعد از ظهر در بیمارستان فوق تخصص زنان و زایمان صارم زیر نظر دکتر آزیتا صفارزاده بدنیا اومد جا داره من همین جا از پرسنل بیمارستان ماماهای مهربونی که فقط قربون صدقم رفتند و برای آرامشم هر کاری کردند تشکرکنم و دکترم که کارش حرف نداشت وخیلی هم دلسوز و مهربون بود از متخصص بیهوشی که کارشو به نحو احسن انجام داد از همسر عزیزم مهدی که توی سختترین و قشنگترین لحظه زندگیم کنارم بود و بهم دلداری دادو هر کاری از دستش بر اومد برام انجام داد از پرسنل بخش و غیره همه چیز بیمارستان از نظر من که خیلی آدم حساس و ترسو و نازنازویی هستم عالی بود من به دکتر صارمی رئیس بیمارستان هم تبریک میگم که تونسته همه فرشته ها رو توی بیمارستانش جمع کنه تا قوت قلبی برای بیمارا باشن.. من نمی دونم برای تشکر از پرسنل و دکترم و اون ماماهای مهربون چه جمله ای بگم فقط بگم که از همشون ممنونم و وقت زایمانم خالصانه دعاشون کردم .....اینم خاطره زایمان من
هر کس بازم اگه سوالی داره بپرسه ولی به خوبی دکتر و بیمارستان شک نکنید.........
